تقدم شیعه در علم انشاء و کتابت
در اينجا مرحوم صدر پس از آنكه ابنعميد، و صاحب بن عَبَّاد، و أبوبكر خوارزمي را برميشمرد، اضافه ميكند كه: اوَّلين كاتب أميرالمومنين عليهالسّلام عبيدالله ابن أبي رافِع مولاي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم بوده است و ابن قتيبه در «معارف» ميگويد: وي كاتب علي بن أبيطالب بوده است در تمام دوران خلافت آنحضرت. تا آنكه ميگويد: از جمله وزراي كاتب، بَنيسَهْل وزراء مأمون بودهاند. اوَّل ايشان فَضْلُ بنُ سَهْل ذوالرِّياسَتَيْن ميباشد كه جامع ميان سيف و قلم بود. هنگامي كه مأمون خلافت را به فرزندان علي انتقال داد، فَضْل بن سَهْل تنها برپادارنده و برافرازندة رايت اين امر بود، و از روي نيكي اقدام مينمود. امَّا هنگامي كه مأمون نگريست عبّاسيون در بغداد اين امر را منكر داشتند، تا به جائي كه او را از خلافت خَلْع نمودند، و با عمويش ابراهيم بيعت كردند، در كمين نشست و جماعتي را دسيسه نمود تا فَضْل بن سَهْل را در حمّام كشتند و پس از آن امام رضا عليهالسّلام را با سمّ به قتل رسانيد، و به بغداد مكاتبه كرد كه آنچه را كه شما در امر ولايت علي بن موسي انكار داشتيد آن موضوع از ميان رفت. و اين واقعه در سنة 204 به وقوع پيوست.پس از فضل، مأمون برادرش حسن بن سَهل را وزير خود ساخت. و به واسطة جزع و فزع بر برادرش مرض سوداء بر او چيره شد. در خانه نشست براي معالجه و مداوا و يكي از كاتبانش را جانشين خود كرد. و حسن بن سهل در سنة دويست و سي و شش در ايَّام متوكّل ديده از جهان بربست.
و از زمرة آنان است أبُوالفَضْل جعفر بن محمود إسْكافي وزير مُعْتَزّ و مُهْتَدي.
و از زمرة آنان است أبوالْمَعَالي هِبَةُ الله بن محمد بن مُطَّلِب وزير مستظهر. وي از علماء وزراء و أفاضل و أخيارشان بود. در «جامع التَّواريخ» بر تشيّع وي تنصيص كرده است. و بدين جهت محمد بن مَلكشاه سلجوقي راضي به وزارت او نبود، و به خليفه نوشت: چگونه ميتواند وزير خليفة وقت، مردي رافِضي باشد؟! و آنقدر كتابت را مكرّر داشت تا خليفه او را از وزارت معزول كرد.أبو الْمَعَالي به سوي سلطان محمد بن ملكشاه رهسپار شد، و به واسطة وزيرش: سَعْد الْمُلْك أوْجي توسّل جست و رضايت او را جلب كرد. امّا با او شرط كرد كه در مدّت وزارتش از مذهب اهل سنّت و جماعت خارج نشود. و سلطان محمد نامهاي به مستظهر نوشت، وخليفه او را به وزارت عودت داد.پس از اين واقعه، خليفه از وي برگشت، و او به اصفهان رفت، و در ديوان سلطان محمد ملكشاه بود تا آنكه بمرد.و از زمرة آنان است مُوَيِّدالدِّين أبوطالِب محمد بن أحمد بن عَلْقَمي أسَدي وزير مُستعصِم كه صَغاني لغوي براي وي كتاب جليل «عُبَاب» را در لغت نگاشت، و عزُّالدِّين ابن أبي الحَديد «شرح نهجالبلاغة» را نوشت، و او پاداش خوبي بدانها داد و جايزهشان را نيكو ادا نمود. او را شعراء مدح كردهاند، و فضلاء به خوبي و حسن عمل قلمداد نمودهاند. امَّا عامّه در حقّ او ستم نمودهاند كه به وي نسبت غَدْر و خيانت دادهاند، و او از هرگونه مكر و خيانت بريء ميباشد.
ابنطقطقي كه از اهل آن عصر و اشراف آن زمان ميباشد در مقام بيان اهمال مستعصم و عدم التفات و توجّهش و در كوتاهي و تفريطش بدين عبارت مينويسد:
وزير مستعصِم: مويِّدالدِّين ابنعَلْقَمي حقيقت حال را دربارة آن حملة هلاكو به بغداد ميدانست و با مكاتبة خويشتن، مستعصم را تحذير و تنبيه نموده از عاقبت بترسانيد و به وي اشاره كرد كه: بايد بيدار بود و احتياط و استعداد فراهم ساخت. امَّا بر غفلت او افزوده شد. و خواصّ و مقرّبان مستعصم به او به غلط فهمانيده بودند كه: در اين مسئله خطر كبيري در ميان نميباشد، و محذوري نيست. و وزير اين جريان را بزرگ جلوه ميدهد براي آنكه بازار خود را گرم كند، و براي آنكه أموال به سوي او گسيل گردد تا با آن عَساكِر را تجهيز نمايد، و از آن مقداري براي خود جدا نمايد - تا پايان سخن طقطقي.
و از زمره آنان است أبوالحسن جعفر بن محمد بنفَطير كاتِب وزير مشهور. ابنكثير او را ذكر كرده، و افزوده است كه: وي از وزراي كاتب شيعه در عراق بوده است. و گفتهاست: چون تشيّع وي امريشايع بود. مردي نزد اوآمد و گفت: من اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليهالسّلام را در عالم رويا و مَنام ديدهام و او به من گفت: برو نزد ابنفطير و بگو تا ده دينار به تو عطا كند.
ابن فطير به او گفت: چه وقت او را ديدي؟ گفت: در اوّل شب!
ابن فطير گفت: راست گفتي! چون من در پايان شب او را ديدم، و به من امر فرمود كه اگر سائلي بدان صفت بيايد و از تو چيزي سوال كند به او عطا بنما - تا آخر قصّه. و اين داستان را قاضي مَرْعَشي در كتاب «طبقات»، از تاريخ ابنكثير أيضاً نقل كرده است.
و از زمره آنان هستند آل جُوَيْن، و از آنهاست صاحب أعظم شمسالدِّين محمد جُوَيْني ملقّب به صاحب الدِّيوان براي سلطان محمد خوارزمشاه و سلطان جلالالدِّين، و همچنين برادرش: علاءُالدِّين عطاء الملك جُوَيْني و همچنين صاحب معظَّم الامير الرشيد بَهَاءُالدِّين محمد ابنصاحب الدِّيوان كه محقّق شيخ مَيْثَم بَحْرَانِي «شرح نهجالبلاغة» را به اسم وي تصنيف نمود. و شيخ حسن بن علي طبرسي، كتاب «كامِل» را در تاريخ به نام او نوشت، و آن را «كامل بَهائي» نام گذاشت. و سپس صاحب شرف الدِّين هارون برادرش پسر صاحب الدِّيوان جويني، مردي بود جامع جميع علوم حتّي موسيقي، به طوري كه در «مجالسالمومنين» مرعشي ذكر گرديده است، و در مسند وزارت به جاي برادرش نشست.
و از زمره آنان است احمد بن محمد بن ثوابَة بن خالِد كاتب: أبي العبَّاس. او در عصر مهدي بوده است. ياقوت در «معجم الاُدَبَاء» تنصيص بر تشيّع او كرده است. أبوالعبّاس در سنة 277، و بعضي گفتهاند در سنة 273 از دنيا رخت بربست.
و از زمره آنان است أبواحمد عبيدالله بن عبدالله بن طاهربن حسين بن مُصْعَب ابن زُرَيْق بن مَاهَا خُزَاعِي أمير بغدادي امامي. ولايت بغداد و خراسان با او بود. مردي بود عالم، فاضل، شاعر، بارع، كاتب، ماهر. و شگفتي نيست چرا كه او پسر پدرش (عبدالله شاعر و اديب) و نوادة طاهر ميباشد. خطيب بغدادي چون نامي از أبواحمد مذكور ميآورد ميگويد: او فاضل و أديب و شاعر و فصيح بود. و عبدالله پدرش شاعري زبردست، و مردي كريم، و با سخاوت بود، و جدّش طاهر در كمال، نيازمند به توصيف نيست. و او يكي از سه نفري ميباشد كه مأمون درباره ايشان گفته است: ايشان أجلِّ ملوك دنيا و دين هستند كه براي سرپرستي و ولايت مردم به نوبه خود قيام كردهاند: اسكَنْدر و أبومسلم خراساني و طاهر. و گفته است: او مانند نواده خود متشيّع بود، تا آنكه گويد: أبواحمد در شب روز شنبه، دوازده شب از ماهشوّال سپري شده، در سنة300 بدرود حيات گفته است. اين داستان را از خطيب، ضياءالدِّين در «نسمةالسَّحَر» حكايت نموده است. و از زمرة آنان است احمد بن عَلَوِيَّه معروف به أبو الاسْوَد كاتب كراني اصفهاني. ياقوت گفته است: او مردي صاحب لغت بود، و در امر تأديب ممارست داشت. و شعر نيكو ميسرود. او از اصحاب لفذة بود؛ پس از آن از نديمان أحمد أبودُلَف گرديد.تا آنكه گويد: و از مدوَّنات اوست «رسائل مختارة»، و «رسالة في الشَّيْب والخضاب» و قصيدهاي شيعيّه بر هزار قافيه كه چون آن را بر أبوحاتم سَجِسْتاني عرضه كردند، به شگفت آمد و گفت: يَا أهْلَ الْبَصْرَةِ! غَلَبَكُمْ أهْلُ إصْفَهَانَ. «اي اهل بصره! اهل اصفهان بر شما غالب شدند!» او يكصد و اندي سال عمر كرد، و در سنة سيصد و بيست و اندي رحلت كرد.
و از زمرة آنان است إسْكافي محمد بن أبيبكر هَمّام بن سَهْل مشهور به كاتب إسْكافي از مشايخ شيعه و مقدّم بر همه در جميع فنون علم. در تمام علوم تصنيف كرده است. از وي ترجمهاي طولاني، اصحاب ما در كتب رجاليّة خود ذكر كردهاند. تولّدش در دوشنبه هفتم ذوالقعدة از ماههاي سنة دويست و پنجاه و هشت، و وفاتش در پنجشنبه يازده شب از جماديآلاخرة گذشته، سنة سيصد و سي و شش بوده است.
و از زمره آنان است شيخ أبوبكرخوارَزْمي محمدبنالعبّاس شيخ الادب و علاّمة عصر در علوم عرب. ثَعالبي در «يتيمه» گويد: او نابغة دهر، و درياي أدب در علم نظم و نثر، و عالم به لطائف و ظرائف و فضل بوده است. جمع ميان فصاحت و بلاغت مينمود، و در اخبار عرب و أيَّامشان و دواوينشان محاضراتي داشت، و كتب لغت و نحو و شعر را تدريس ميكرد، و در هر نادرهاي سخن ميگفت، و هر گوهر به دست آمده و به دست نيامده را ميآورد و بيان مينمود، و در محاسن أدب تا آخرين درجة بلوغ رسيد - تا آخر گفتارش.
(أحمد امين بك مصري در كتاب «ظهر الاسلام» ص144 گويد: و از بزرگان كُتَّاب كه تشيّع اختيار نموده بودند أبوبكر خوارزمي بود. وي شيعة متعصّب براي اهل بيت بود. در مواجهاتش بر نفع اهل بيت قطعهاي از خودشان بود و قلمش را بر دشمنانشان پيوسته بلند و استوار داشت و در رسائل او اين گونه تشيّع اثري قوي داشت. ابوبكر اندك فرصتي را وانميگذاشت بدون آنكه قلمش را در هجو نمودن دشمنان تشيّع به كار گيرد، و يا در مديحة روساي شيعه، يا اظهار وَجَع و فزع و درد و ألَم بر ظلمها و قتلها و غصبهائي كه به اهل بيت اصابت نموده بود قلمفرسائي كند. و چون نامهاي را به جماعت شيعه در نيشابور مينوشت به درازا ميكشاند و طول ميداد در آنچه بر آنان وارد شده بود از كشتار و فراري دادن و محنت و بلاء در ايّام امويّين و عباسيّين، با اسلوبي كه نغمة حزن و گريه و درد آن را سياه مينمود - و مطلب را احمد امين ادامه ميدهد تا در ص 145 ميگويد: شيعه در كتابت و انشاء و تحرير به همين منوال پيشرفت نموده يكي پس از ديگري آمدند. ابن أبي الحديد شارح نهج البلاغة قصائد سبع خود را براساس مُعَلَّقات سبع تأليف كرد و آنها را قصائد سبع عَلَويّات نام نهاد: اول در ذكر فتح خيبر، دوم در ذكر فتح مكه، سوم در وصف پيغمبر، چهارم در واقعة جمل، پنجم در وصف علي، ششم در وصف علي أيضاً و در مدح او، هفتم در اوصاف او. مثلاً در وصف او ميگويد:
و لقد بكيت لقتل آل محمدٍ بالطفّ حتي كُل عضو مَدْمَعُ
و حريمُ آل محمد بين العِدَا نَهبٌ تقاسِمُه اللِّئام الرُّضَّعُ
تالله لاأنْسَي الحسينَ وَ شِلْوَه تحت السّنابك بالعَراء مُوَزَّعُ
مُتَلَفِّعاً حُمْر الثيابِ وفي غدٍ بالخضر من فردوسه يَتَلفَّعُ
تَطَأُ السّنابك صدره و جبينه و الارض ترجف خيفة و تضعضع
...... تا آخر قصيده. و بالجمله ثروت ادبي را كه شيعه در عويل و بكاء و مدح امامان و خلفا باقي گذارده است ثروت كبيري است. و ما هنگامي كه از ادب شيعي سخن ميگوئيم بعينه مراد ادب معتزلي ميباشد چرا كه ادب بنيبويه (آلبويه) أدب شيعي معتزلي بوده است. انتهي)
أبوبكر در شهر رمضان سنة 383 فوت كرد، و از جمله شعر او به طوري كه در «معجم البلدان» در لفظ آمُل ذكر كرده است، اين أبيات ميباشد:
بِآمُلَ مَوْلِدِي وَ بَنُوجَرِيرٍ فَأخْوَالي وَ يَحْكِي الْمَرْءُ خَالَهْ 1
فَهَا أنَا رَافِضِيٌّ عَنْ تُرَاثٍ وَ غَيْرِي رَافِضِيٌّ عَنْ كَلاَلَهْ 2
1- «زادگاه من شهر آمل ميباشد، و بنوجرير دائيهاي من هستند، و هر مرد شبيه به دائي خودش ميباشد.
2- بنابراين من از ريشه و نسب، رافضي هستم، و غير من از سبب و پيوند رافضي ميباشند.»
و از زمره آنان است أبوالْفَضْل بَديعالزَّمان أحمد بن حسين بن يحيي بن سعيد هَمَداني يكي از أركان دهر. شهرت او ما را بينياز ميكند از آنچه علماء در ترجمة او گفتهاند. أبوعلي در «منتهيالمقال» تصريح نموده است كه: او از شيعه اماميّه، و اوَّلين كسي است كه وضع مقامات را تأسيس كرده است. او در سنة 378 وفات يافت.
سپس مرحوم صدر پس از شرحهاي طويل در تأسيس و تقدُّم شيعه در علوم معاني و بيان و فصاحت و بلاغت و كتب مُدَوَّنة شيعه در اين زمينه، و علم بديع و علم عروض، و فنون شعر، و علم صرف و نحو، مفصّلاً در فصول و صحائف عديدهاي بحث ميكند، و در تحقيق پيرامون سببي كه اميرالمومنين عليهالسّلام را برانگيخت تا اختراع اصول علم نحو، و تحديد حدود آن را بنمايند، و تحقيق پيرامون سببي كه أبوالاسود را وادار كرد تا آنچه را كه از حضرت فرا گرفته بود، بنويسد و به رشتة تحرير درآورد مطالبي را ذكر ميكند. و پس از شرح احوال آنان كه در علم نحو تصنيف و تدوين دارند از مشاهير شيعه و أئمّة ادبيّت و عربيّت از عطاء بن ابيالاسود و فرّاء نحوي مشهور و غيرهم و غيرهم مطالب ارزشمند و جالبي ارائه ميدهد، تا ميرسد به آنكه ميفرمايد:
و از ايشان است قُتَيْبَه نحوي جُعْفي كوفي از أئمّة علم نحو و لغت. نجاشي در فهرست اسامي مصنِّفين شيعه، وي را به أعْشَي مُودِّب توصيف كرده است و كنيهاش را أبو محمد مُقْري مَوْلَي الازْد آورده است، و سيوطي او را در «طبقات» ذكر كرده، و از زَبِيدي ذكر او را در ميان أئمّة نحو كوفيّين آورده، و حكايتي بديع از او ذكر نموده است كه: كاتب مهدي نوشت: قُريً عَرَبِيَّةٌ، و قُرَي را با تنوين نگاشت. شَبيب بن شَيْبَة بر او ايراد كرد و اين مسئله را از قُتَيْبه پرسش نمود. قتيبه گفت: اگر مقصود قراي حجاز است تنوين ندارد چون غيرمنصرف است، و اگر قراي شهرها و سواد بيابانهاست تنوين دارد چون منصرف ميباشد.
تا آنكه ميفرمايد: و از ايشان است أخْفَش اوَّل كه قبل از سنة دويست و پنجاه فوت كرده است و نامش احمد بن عِمْران بن سَلاَمة الْهَانِي و كنيهاش أبوعبدالله نحوي است. در ترجمة احوال او ياقوت گفته است: وي داراي اشعاري ميباشد دربارة اهل بيت از جمله:
إنَّ بَنِيفَاطِمَةَ الْمَيْمُونَهْ الطَّيِّبِينَ الاكْرَمِينَ الطِّينَهْ 1
رَبِيعُنَا فِي السَّنَةِ الْمَلْعُونَهْ كُلُّهُمُ كَالرَّوْضَةِ الْمَهْتُونَهْ 2
1- «حقّاً پسران فاطمة مبارك، كه آنها پاكيزگانند، و از جهت سرشت از گراميترين اصول و نسبتها هستند،
2- ايشانند بهار زندگي ما در سال ملعون و خشك و قحط و دور از رحمت. و تمامي آنها همانند باغ و بوستان و گلستاني ميباشند كه بارانهاي فراوان و با بركت پيوسته بر آن باريده است.»
وي را بحرالعلوم طباطبائي در كتاب «رجال» خود ذكر نموده است و فرموده است: او از شعراي اهل البيت: و در محبّت آل البيت داراي اخلاص و مودّتي بيشائبه است. اصلش از شام ميباشد، و به عراق مهاجرت نموده، سپس به مصر كوچ نموده، و پس از آن به سوي طَبَريّه رفته و اقامت گزيده است. وي از مصاحبان اسحق بن عَبْدُوس بوده است و اولاد وي را در طَبَريّه تدريس و تأديب مينموده است.