عصر امامت آن حضرت پس از مسموم شدن و شهادت برادرشان حضرت امام ممتحن مجتبي عليهالسّلام تا مدّت ده سال كه معاويه زنده بود و با تمام قدرت و مكنت بر أريكة خلافت غاصبه تكيه زده بود و سلطنت مينمود، بسيار سخت و ناهنجار بود. سيل غنائم و بيت المال مسلمين به دمشق سرازير ميشد، و فقط معاويه آن را صرف مطامع خود ميكرد، و در راه برقراري و ثبات و إبقاء و اثبات حكومت خويش از هيچ چيز دريغ نمينمود، جوائز و صِلات هنگفت ميداد، و بالعكس بنيهاشم و ذراري رسول الله را بر أساس همان سياست، گرسنه و تشنه بدون لباس و ساتر عورت، و بدون أرج و قيمت نگه ميداشت، تا به جائي كه دخترانشان به مقام بلوغ و بخت رسيده، شوهر نميتوانستند بكنند، پسرانشان به تكليف و رشد رسيده، قدرت بر ازدواج نداشتند. پسران به فعلگي، دختران به بافندگي، در پشت چوبهاي ريسندگي و بافندگي عمرشان سپري ميشد. حديث و تحديث از فضائل اميرالمومنين عليهالسّلام جرم لايغفر محسوب ميگشت. نه روايتي و نه تفسيري، نه علمي و نه درايتي. زمام به دست فرمانداران مدينه، و واليان و أئمّة جمعه و جماعات بود كه شخصاً خودش معيّن ميكرد. سَبّ و لعن، ناسزا و شتم به أبوتراب امري رائج و دلپسند حكومت بود، و سياست كليّة وقت، و سياست مدينة منوّره بالخصوص بر آن صحّه مينهاد. مروان حكم و أبوهريره در اجراي مقاصد معاويه، از هم گوي سبقت ميربودند، عبدالله بن عُمَر و عبدالله بن زُبَيْر در اخفاء مناقب علي و خاندانش، اهتمام عجيبي داشتند، عائشه با تمام قوا در كتمان فضائل ميكوشيد، و پنهان ميداشت. روايات و اخبار لاتُعَدّ و لا تُحْصائي را كه از رسول اكرم شنيده بود، و يكايك را بخصوصه از بر داشت به خاك نسيان تعمّدي سپرده، از آنها دم فروميبست، و در عداوت با بنيهاشم و إعمال نظر و حسد و افكار جاهلانة جاهليّت خود مُصِرّ و پافشار بود. سعد بن أبي وَقَّاص هم كه فاتح اسلام بود و اخباري را به ادّعا و اقرار خود از زبان پيغمبر شنيده است، قصري عالي در بيرون مدينه ساخته، و با كنيزان زيبا چهره به تعيّش و تنعّم و تفكّه مشغول و...
اي واي بر عاقبت اين امَّت بخت برگشتة بيساربان و بيشبان كه افكار و آراء شيطانيّه از هر سو بدان حملهور شده، و زمام و عنان گسيخته، مذهب وارونه، و دين واژگون شده، شيطان به صورت خدا، و ديو در قالب فرشته درآمده، چشمهاي بَصَر و بصيرت مردم كور، گوشهايشان كر گشته و قابليّت سماع و استماع را چه زود از دست دادهاند! و همه مطيع و مُنقاد خليفة بازيگر و هنرپيشهاي شدهاند كه درصحنه بهظهور رسيده است و بر عليبنأبيطالب و فرزندش امام حسن فائق گرديده و آنان را بهديار عدم فرستاده است. اينك بهسوي قبلة رسولالله خطبه ميخواند، و برمنبر و محراب او ميرود، و ميجهد، و همه را تحت سيطره وهيمنة خود درآورده است!
اينجا ديگر كار از كار گذشته است، حديث و روايت رونق ندارد، از مكاتبه و تدوين و تصنيف كاري ساخته نيست. فرياد معاويه طوري طَنين انداخته است، و كوه و دشت و صحرا و هوا و دريا را پر كرده است كه با امپراطوريهاي جبَّار و هتّاك عالم در طول تاريخ شانه ميزند، و اگر اين چنين بماند، هزار سال و يا بيشتر امكان دوام و استمرار دارد. اينجا ديگر نصيحت كردن و بيان موعظه و آداب به درد نميخورد. زيرا با بيعت حتميّه گرفتن براي ولايتعهد يزيد زناكار، جفا پيشه، خَمّار هتّاك شاعر باده و شراب، و حليف زنان مُغَنِّيه و ميمون بازي با أبوقيس، و تمسخر به دين و آئين، و مبدأ و معاد و حجّ بيت الله الحرام، دعوت انفرادي و تشكيل جلسة درس دادن، و آثار و سنَّت رسول خدا را بر شمردن، به هيچ وجه من الوجوه مفيد فائدهاي نيست.
اينجا حسين را ميخواهد، كه نشترش را از زمين كربلا به دل شام پرتاب كند و آن قُرْحه و دُمَل را بشكافد، و أبوسفيان و معاويه و يزيد و خاندانش را با جرقّهاي خاكستر نمايد.
حسين اين كار را كرد و مُوَفَّق آمد.
در باب شهادت و اسرار شگفتانگيز آن، چه بسيار گفتهاند و نوشتهاند، ولي ما در اينجا به مختصري از مختار گفتار عالم جليل مظَفَّر اكتفا ميكنيم. وي پس از شرحي در اين باره ميگويد:
چقدر راستگو بوده است گويندة اين كلام كه: إنَّ الإسلام عَلَوِيٌّ، وَ التَّشَيُّعَ حُسَيْنِيٌّ! «حقّاً و حقيقةً، اسلام برپاخاستة اميرالمومنين است، و تشيّع برپاخاستة سيدالشّهداء!»
چرا كه شمشير اميرالمومنين عليهالسّلام كه با آن به خَراطيم مردم زد تا گفتند: لاَ إلَهَ إلاَّ اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ، همان يگانه باعث انتشار پرچمهاي نصرت، و برافرازندة أعلام فتح و ظفر، و بيرون آورندة مردم از ظلمات كفر به سوي نور ايمان بوده است.
زيرا علي عليهالسّلام در جميع جنگهائي كه در محضر رسول الله حضور مييافته است، يگانه در هم كوبنده و فاتح و سردار پيروز و غالب بوده است.
همچنان كه اگر آن فداكاري كريمانه و آقامنشانة حسين نبود، به واسطة سعي و جدّيّت بنياميَّه، دين به صورت آئين اموي درآمده بود. و آن ثمرهاي در برنداشت غير از فساد در روي زمين، و ارتكاب هرگونه امر ناپسند و هتك مُحَرَّمات، و فسق و فجور با أعراض، و سَفْكِ خونها، و نهب و غارت اموال، الي غيرذلك از اموري كه اسلام براي نابود كردن اصل و اصول آن، و براي برانداختن و از ريشه برآوردن جرثومه وجذورآن، و تطهيرپيكر مجتمع ازامراض نابودكننده و مهلكة آن آمدهاست.
أبو عثمان جاحِظ ميگويد: وَ تَفْخَرُ هَاشِمٌ عَلَي بَنِياُمَيَّةَ بِأنَّهُمْ لَمْيَهْدِمُوا الْكَعْبَةَ، وَ لَمْ يُحَوِّلُوا الْقِبْلَةَ، وَ لَمْ يَجْعَلُوا الرَّسُولَ دُونَ الْخَلِيفَةِ، وَ لَمْيَخْتِمُوا فِي أعْنَاقِ الصَّحَابَةِ، وَ لَمْيُغَيِّرُوا أوْقَاتَ الصَّلَوةِ، وَ لَمْ يَنْقُشُوا أكُفَّ الْمُسْلِمينَ، وَ لَمْيَأكُلُوا الطَّعَامَ، وَ يَشْرَبُوا عَلَي مِنْبَرِ رَسُولِ اللهِ صلياللهعليهوآلهوسلّم، وَ لَمْيَنْهَبُوا الْحَرَمَ، وَ لَمْ يَطَأُوا المُسْلِمَاتِ فِي دَارِ الإسلام بِالسِّبَاءِ.
«افتخار بني هاشم بر بنياميّه آن است كه: ايشان كعبه را منهدم نكردند، و قبله را تغيير ندادند، و مقام پيغمبر را پستتر از مقام خليفه به شمار نياوردند، و بر گردنهاي صحابه داغ ننهادند، و اوقات نماز را تغيير ندادند، و به دستهاي مسلمانان بانقشهاي ثابت مهر ننمودند، و بر فراز منبر رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلّم طعام و شراب نخوردند، و حرم خدا را غارت نكردند، و در دارالإسلام بانوان مسلمين را به اسارت نگرفتند، و با آنان جماع و آميزش به عنوان كنيزي و بردگي ننمودند.»
اينها برخي از آن وقايع است كه ابوعثمان و ارباب تاريخ ذكر نمودهاند.
و اگر اين اعمال دوام مييافت، بدون معارضي كه آن را براندازد و روي زمين را از آن تطهير كند، رفته رفته امر معروف و شناخته شدهاي در ميان مردم قلمداد ميگرديد. پس چه وقت مردم بايد به عمل بر شريعت بازگشت نمايند، با وجودي كه اين گونه بدعتها و افعال مهلكة شنيعه، آشكارا عمل ميشود؟! و در بجا آوردن آنها نه در صورت پنهاني، و نه در صورت آشكارا و هويدائي، كسي از ارتكاب آنها از خدا نميترسد؟!
فقط و فقط نهضت امام حسين بود كه ضلالت قوم و تَجَرِّيشان را بر شريعت، و هتكشان محرَّمات دين را، و خروجشان را از دين، بلكه أقوالاً و اعمالاً قيامشان را بر عليه دين آفتابي نمود.
و براين اصل، ميتوان طلوع ماهتابان شب چهاردهم اهل بيت را بعد ازغروبش، تا نزديك شدن به أوان اُفولش، از جملة اسرار آن شهادت دانست: آن اسراري كه بسياري ازآن تا بهحال مجهول مانده است، و تنها مقدار كمي از آن روشن شدهاست به طور واضح و آشكارا كه ميتوانند حتَّي غربيها با دست خود آن را لمس كنند.
و اميد است زمان آينده براي ما مقداري از اسرار پنهاني دگر آن را كه تا امروز براي ما مجهول مانده است و از چشمهاي بصر و ديدگان بصيرت محجوب ميباشد، كشف و پردهبرداري كند.
وآنچه تو را ارشاد مينمايد بهآنكه شجرة تشيّع، نموّش و شاخههايش از آن دماء طاهره و خونهاي طيّبه سيراب گرديده آن است كه أنصار بنياميَّه، نزديك است كه دلهايشان از غيظ و خشمي كه بر اثر نهضت حسيني پديد آمده است، پاره پارهگردد. آنان پيوسته با انواع وسائل و أساليب مختلفهاي پردههائي ميبافند و بر خورشيد درخشانآن فداكاري وقرباني مينهند، بهگمان آنكه ميتوان چشمةآفتاب را باغِرْبال مختفي نمود وَ هَيْهَات چقدر دور است اين تمويه وخدعه از آن مقصد و مقصود؟!
به علِّت آنكه أنوار آن شهادت، افق اسلامي را روشن كرده است، و آن تاريكيها و أوهام أضاليل امويّه را پاره كرده و شكافته است، و حواس را متنبّه و متوجّه به فوائد و ثمرات ملموسة آن تضحية كبري و فداكاري عظيم كرده است، و به خسران و زيان بنياميّه در جنايات و محصول به دست آمدهاش آگاه نموده است گرچه ايَّام قليلي آنان را مستي پيروزي و باد غرور درسر گرفت، و تكاني غرور آميز به خود دادند. و پيوسته أنصار و ياران اميّه در كتمان حقّ جدّي بليغ و سعيي وافر دارند به پندار آنكه باطل را ميشود با اراجيف به علوّ و منزلت نشانيد، و با نسائج اوهام و بافتههاي خيالي عيوبش را پوشانيد، و با ريسمانهاي پاره و درهم رفته آن را رونق بخشيد، و قمر حق و حقيقتِ طالع، تواني در خود ندارد تا بتواند آن را رسوا سازد!
و آنان را وانداشت به اينكه اين نهضت شريف را به ثمن بخس اندازهگيري كنند و از ارزش آن بكاهند جز مشاهدة آثار اين نهضت، و آن انتشار تشيّع و نموّ روز بروز آن بود، و نيز لمس نمودند و ديدند كه: اسلافشان مفتضح و رسوا گرديدهاند بهواسطة اين جنايتي كه بر خود نمودند، و با دست خود مرتكب آن شدند، و بر فضيحت و رسوائيشان همين بس كه خودشان اعتراف به فضيحتشان نمودهاند.
پس از واقعة طفّ، عبيدالله بن زياد از عمر بن سعد، نامهاي را كه در آن به او فرمان قتل امام حسين عليهالسّلام را نوشته بود، طلب كرد. عمر گفت: مَضَيْتُ لاِمْرِكَ وَ ضَاعَ الْكِتَابُ! «فرمانت را انجام دادم و نامه گم شده است!»
ابن زياد گفت: لِتَجِيئَينَّ بِهِ! «البّته و بدون شك آن را بايد بياوري!»
عمر گفت: تُرِكَ وَاللهِ يُقْرَأُ عَلَي عَجَائزِ قُرَيْشٍ اعْتِذَاراً إلَيْهِنَّ بِالْمَدِينَةِ. أمَا وَاللهِ لَقَدْ نَصَحْتُكَ فِي حُسَيْنٍ نَصِيحَةً لَوْ نَصَحْتُهَا أبِي: سَعْدَ بْنَ أبِي وَقَّاصٍ كُنْتُ قَدْ أدَّيْتُ حَقَّهُ!
«قسم به خداوند براي معذرت طلبي از پيرزنان قريش، آن نامه گذاشته شده است در مدينه تا بر ايشان خوانده گردد! آگاه باش! قسم به خداوند، من دربارة حسين به تو تحقيقاً نصيحتي كردم كه اگر آن نصيحت را به پدرم: سعد بن أبي وَقَّاص مينمودم حقّاً حقّ پدري او را نسبت به خودم ادا كرده بودم.»
عثمان بن زياد برادر عبيدالله گفت: صَدَقَ وَاللهِ؛ وَدِدْتُ أنَّهُ لَيْسَ مِنْ بَنِيزِيَادٍ رَجُلٌ إلاَّ و فِي أنْفِهِ خِزَامَةٌ إلَي يَوْمِ الْقِيَمَةِ وَ إنَّ حُسَيْناً لَمْ يُقْتَلْ!
قَالَ: فَوَاللهِ مَا أنْكَرَ عَلَيْهِ ذَلِكَ عُبَيْدُاللهِ.
«عمر بن سعد راست ميگويد؛ قسم به خداوند، من دوست داشتم يك نفر از پسران زياد بن أبيه باقي نميماند مگر آنكه تا روز قيامت حلقة بردگي و مَذَلَّت را در پرّة بينياش فرو ميبردند، وليكن حسين كشته نميگشت. راوي گويد: چون عبيدالله اين سخن برادر را شنيد، در مقام اعتراض و انكار برنيامد.»
آخر چگونه ميتوانند آن تضحيه و فداكاري را بپوشند در حالي كه داستان آن به شرق و غرب بلاد رسيده است و بر بالاي منابر صريحاً اعلان گرديده است. و اين اوراق و كتب پيوسته و به طور مداوم بر آن قرباني گريه و زاري ميكند، و در هر زمان و مكان به آن فاجعة موجعه و مصيبت مولمه نوحه سرائي مينمايد.
چرا به اين طرف و آن طرف ميروي؟! اين پايتخت بنياميّه - شام - را بنگر! آن شامي كه روز قتل امام حسين عليهالسّلام را عيد گرفتند، و سرهاي شهيدان و اسيران را با طبلها و دائرهها وارد كردند! و چند روزي به همين منوال بماند با علامتهاي زينت و فرح، ناگهان ورق برگشت و مجالس عزاداري براي گريه و ندبة بر حسين بر پا گرديد، چشمها گريان شد، و لعنت از هر سو و كنار بر بجا آورندة اين ذنب عظيم نثار گرديد. بيا و تماشا كن! اين است نام امام حسين كه بر مسجد أعظم شام نوشته گرديده است، و در موضع به دار آويختن سر مقدّس او لباس سياه را به عنوان شعار حزن بر روي آن در همان مسجد كشيدهاند. بيا و ببين چقدر از قبور اهل بيت كه با وجود كثرت آن در آن شهر - شهر دمشق - همگي با قبّهها و زائران مداوم معمور گرديده است، و با نفيسترين فرشها مفروش گرديده، و با زيباترين چراغها روشن ميگردد. قبر معاويه و يزيد در عاصمه و پايتختشان در شام كجاست؟! كجاست زائرين آنها ا پيروانشان و از سائر أصناف مردم؟!
اين است شأن حقّ و اهل حقّ كه أبداً گذشت ايَّام نميتواند خطِّ بطلان بر آن بكشد، و باطل و پيروان باطل را توان و قدرت آن نيست كه آن را بميرانند. و به زينتهاي تو خالي و مُشَوَّه دنيا و اربابان آن گول نميخورد مگر كسي كه خدا را فراموش كند، و خداوند هم نام و ذكر او را از ميان برميدارد و به فراموشي مياندازد. كجا اميَّه و أنصار اميَّه ميتوانند بر حقّ، بلندي و تطاول گيرند، و وجود خارجي و شخص كريم واقعي وي را از صفحة وجود براندازند؟!
صَـلَّي اللهُ عَلَيْكَ يَا أبَاعَبْدِاللهِ وَ عَلَي الْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ.