چند شبي كوتاه بيش نگذشته بود كه آل زبير بر جزيرةالعرب استقلال در حكومت پيدا كرده بودند مگر آنكه عمارت و حكومت به آل مروان از بنياميّه بازگشت نمود، پس از آنكه ايشان آل زيبر را سرنگون نمودند.
همين كه عبدالملك بن مروان نفوذش را بر بلاد بگسترد، و پايههاي سلطنتش را استوار نمود، توجّه و التفات نظر خود را به اهل بيت و شيعيانشان معطوف داشت و براي نفس وي گوارا نبود كه شيعه در آن عزلت و آرامش روزگار به سر برد، لهذا سيّد آلالْبَيت و امام شيعه را كه در آن عصر حضرت امام زين العابدين عليهالسّلام بود به شام آورد تا مقام و منزلت او را بشكند، و قدرت و قيمت او را كاهش دهد. امَّا اين عمل موجب شد كه عِزّت و كرامت حضرت زيادتر شد، به واسطة فضائل و معارفي كه از وي در طول سفر به ظهور رسيد.
شهر كوفه در آن ايَّام محل آبياري و درختكاري درخت تشيّع بود، عبدالملك در صدد برآمد تا آن درخت را از بيخ بركند، و شاخ و برگي از آن در تمام جهان باقي نماند. و كدام بازوئي تواناتر از بازوي حَجَّاج بن يوسف ثَقَفِي ميتوان يافت؟! او داراي قلبي است از آهن سختتر و هراسانگيزتر كه معني رقّت و نرمي را اصولاً ادراك نكرده است. و كدام مردي است كه بهتر و بيشتر از او دين خود را به ثَمَنِ بَخْس بفروشد - اگر فرض شود در آنجا ديني وجود داشت ـ؟! حَجَّاج همان كس است كه براي برقراري قصر پادشاهي براي عبدالملك با بيت الله الحرام كاري زيانمند كرد كه هيچ معاملهگري چنين زيان نميكند و متاع خود را بدين ثَمَنِ أوْكَس نميفروشد.
در اينجا حضرت امام باقر عليهالسّلام از روي عيان و مشاهده به ما خبر ميدهد آنچه را حَجَّاج بر سر شيعه آورده است همان طور كه شارح نهج البلاغة در ج 3 ص 15 ذكر كرده است:
حضرت ميفرمايد: ثُمَّ جَاءَ الْحَجَّاجُ فَقَتَلَهُمْ - يَعْنِي الشِّيعَةَ - كُلَّ قَتْلَةٍ، وَ أخَذَهُمْ بِكُلِّ ظِنَّةٍ وَ تُهَمَةٍ، حَتَّي إنَّ الرَّجُلَ لَيُقَالُ لَهُ زِنْدِيقٌ أوْ كَافِرٌ أحَبُّ إلَيْهِ مِنْ أنْ يُقَالَ لَهُ شِيعَةُ عَلِيٍّ عليهالسّلام.
«پس از آن حَجَّاج آمد، و شيعه را به أقسام گوناگونِ كشتن بكشت، و با هرگونه پندار و اتّهامي مأخوذ داشت تا به جائي كه اگر به مردي گفته ميشد: او زِنديق است يا كافر است، در نزد او بهتر بود كه به وي بگويند: او شيعة علي عليهالسّلام است.»
و مَدائني به طوري كه در شرح النَّهج ج 3 ص 15 آمده است گويد: عبدالملك ابن مروان ولايت امور را بهدست گرفت، و كار را بر شيعه سخت گرفت. حجّاج بن يوسف را به امارت و حكومتشان منصوب نمود. بنابراين مردم با بُغْض علي عليهالسّلام و موالات دشمنان علي و موالات كسي كه گروهي از مردم ميگفتند: او نيز دشمن علي است، به سوي حجّاج تقرُّب جستند.
فَأكْثَرُوا فِي الرِّوَايَةِ فِي فَضْلِهِمْ وَ سَوَابِقِهِمْ وَ مَنَاقِبِهِمْ، وَ أكْثَرُوا مِنَ الْغَضِّ عَنْ عَلِيٍّ عليهالسّلام وَ عَيْبِهِ وَ الطَّعْنِ فِيهِ وَالشَّنَئَانِ لَهُ.
«بنابراين مردم، شروع كردند در ساختن روايت بسيار در فضائل و سوابق و مناقب دشمنان علي، و در ساختن روايت بسيار در منقصت و فرومايگي علي عليهالسّلام، و در عيب و طعن و دشمني با او.»
نويسندة اين مطالب از حجّاج و اعمال زشت و قبيح او كدام يك را ذكر كند؟! حجّاج صفحاتي از تاريخ را سياه كرده است كه در عُمر دُهور و روزگاران فراموش نميگردد، و ما قلم خود را شريفتر از آن ميدانيم كه آن وقايع را ذكر كند. و چگونه ما صحيفههاي سپيد كتاب خود را نشر دهيم با بعضي از آن فضائح؟! اين صفحات، روايت فضيلت را ميطلبد تا بر روي آنها مسطور گردد.
و اگر اعمال قاسية او مجهول بود گرچه نزد بعضي از مردم، شرف و فضيلت، ما را وادار مينمود تا مقداري از آن را در اينجا بازگو كنيم به اميد آنكه كسي كه صاحب امارت و سلطنت ميباشد از كلام ما بهرهگيرد هنگامي كه بداند: إنَّ الْمَرْءَ حَدِيثٌ بَعْدَهُ، وَ إنَّ التَّارِيخَ يَحْفَظُ عَلَيْهِ الْجَمِيلَ وَالْقَبِيحَ. «مرد كه امروز حقيقتي و واقعيّتي است پس از امروز فقط به صورت گفتاري بر سر زبانها ميباشد، و تاريخ، هر عمل نيكو و هر فعل ناشايستهاي را كه انجام دهد براي او ثبت ميكند و محفوظ ميدارد.»
وليكن مردم همگي ميدانند كه: اين مرد فَظِّ غَليظ سختدل و خشن سيرت با كعبه و با كساني كه كعبه را قبلة خود قرار دادهاند، چه أفعالي را مرتكب گرديده است، بدون آنكه ميان شيعي، يا سُنّي، يا حَرُوري فرق بگذارد، و بدون آنكه بين حجازي، يا عراقي يا تَهَامي تميز قايل باشد؟!