بايد دانست كه: بسياري از خلفاي جور و امراء آنان از جهت زهد و عبادت و علم به قرآن و سنّت و علم فصاحت و بلاغت در درجة كمال بودهاند، اما نرسيدن روح يقين به سويداي دلشان آنان را گرفتار غرور و شهوت رياست نموده و علناً مرتكب محرّمات شرعيّه و جنايات و تجاوزاتي گرديدهاند كه بجز حبّ جاه و عنوان و رياست هرگز نميتوان براي آن محملي تعيين كرد. خلفاي نخستين از اين نوع بودهاند، عبدالله بن زيبر، و مأمون عباسي از اين نوع بودهاند، عبدالملك بن مروان و حجّاج بن يوسف ثقفي از اين نوع بودهاند. حجّاج از جهت فصاحت و بلاغت و ايراد خطبههاي صحيحه و بدون لَحْن از نوادر روزگار بوده است. وي حافظ قرآن بوده است و براساس استدلال به آيات آن حكم قتل بيگناهان و أبرياء را صادر ميكرده است و با تكيه زدن به آية اولواالامر مسند و تكيهگاه تخت استبداد و ستم را براي عبدالملك بن مروان در شام تشييد و تثبيت و تحكيم و تقرير مينموده است. عبدالملك مروان قبل از خلافت حليف مسجد مدينه و صوم و صلوة و قرآن و علم و بيان سنّت بوده تا به جائي كه برخي وي را يكي از فقهاء مدينه شمردهاند، و با همين منظرة زيبا و صورت دلپسند وارد در مقام خلافت جائره گرديده است و همين سيماي حق به جانب او و امثال اوست كه امامان شيعه را مقهور و مظلوم و منعزل و محبوس و مقتول و منهدم الدّار و اسير شهرها گردانيده است. و چنان سفك دماء مظلومان نموده كه سپهر نيلگون كمتر مانند او سراغ دارد و چنان جام شراب را بالا ميكشيده است و به شاعران باده گسار مدّاح بنياميّه صله و جائزه ميداده است كه روزگار داراي گردش و دَوَران به مثابة او كمتر ديده است.
سيوطي در «تاريخ الخلفاء» طبع رابع از ص 214 تا ص 222 تاريخ عبدالملك را ذكر كرده است و ما در اينجا مختصري از آن را كه شاهد مدّعاي ما ميباشد ذكر ميكنيم: در سنة 73 كه دوران خلافت او بوده است حجّاج كعبه را منهدم ساخت و بر هيئت و شكل فعلي آن بازسازي نمود، و با تحريك كسي كه سرنيزة خود را مسموم نموده بود بر عبدالله بن عمر نيشي فرو برد و عبدالله مريض شد و بمرد. و در سنة 74 حجّاج به مدينه رفت و شروع كرد به سختگيري و پيجوئي و مواخذه و تكليف غيرقابل تحمّل بر اهل مدينه، و بر استخفاف و كوچك شمردن بقايائي كه در آن شهر از صحابة رسول اكرم صلياللهعليهوآلهوسلّم هنوز حيات داشتند. و بر گردنها و دستهايشان مهر ثابت مُنَقَّش (علامت و داغ بردگي و غلامي) فرو كوفت مانند أنَس بن مالك، و جابر بن عبدالله، و سَهْل بن سعد ساعدي. فَإنَّا لِلّهِ وَ إنَّا إلَيْهِ رَاجِعُون.( در زمان خريد و فروش بردگان براي آنكه غلامها و كنيزهاي اشخاص شناخته شوند و أحياناً فرار نكنند و آقاي دگري ادّعاي ملكيتشان را ننمايد، بر ظاهر دستها و ظاهر گردنهاي بردگان داغ ميزدند. حجَّاج چون به مكه رفت و براي عبدالملك بن مروان بيعت به عنوان بردگي از اين صحابه اخذ نمود. مهر مذلّت و بردگي را همچون بردگان بر مواضع ظاهر و هويداي بدنشان كوفت و داغ زد تا در برابر أنظار و ديدگان عامه بدين نكبت مشهور باشند. اينجاست كه دل سيوطي از اين عمل وي رنجيده و با پناه و رجوع به خدا چاره جوئي ميكند. )ابن سعد راجع به عبدالملك گويد: وي مردي عابد و زاهد و در ميان مدينه پيش از دوران خلافت اهل نُسْك و عبادت به شمار ميرفت. و يحيي غَسَّاني گويد: عادت عبدالملك آن بود كه بسياري از اوقات نزد امِّ دَرْدَاء مينشست. روزي وي به عبدالملك گفت: بَلَغَنِي يَا أمِيرَالْمُومِنينَ أنَّكَ شَرِبْتَ الطِّلاءَ بَعْدَ النُّسْكِ وَالْعِبَادَةِ؟! قَالَ: إي وَاللهِ! وَالدِّمَاءَ قَدْ شَرِبْتُهَا! «اي اميرمومنان! به من اين طور گزارش داده شده است كه تو پس از آن عبادتها و پرهيزگاريها اينك شراب مينوشي! گفت: آري سوگند به خدا! و خونهاي مردم را همچنين مينوشم!»
و نافع گويد: من در تمام مدينه گردش كردهام، هيچ جواني را مجاهدتر در عبادت، و فقيهتر، و پرهيزگارتر، و كتاب خدا را بهتر و استوار قرائت كنندهتر از عبدالملك بن مروان نديدهام. و أبوالزّناد گويد: فقهاي مدينه عبارتند از: سعيد بن مُسَيِّب، و عبدالملك بن مَرْوان، و عُروة بن زُبَيْر، وقبيصة بن ذويب. و از عبدالله بن عمر چون پرسيدند: شما اي گروه مشايخ قريش! نزديك است كه زمانتان بسر آيد، در آن صورت بعد از شما ما در مسائل خودمان به چه كس مراجعه نمائيم؟! ابن عمر گفت: مروان بن حكم در مدينه پسري دارد. از او بپرسيد! عبدالملك دوستي داشت. روزي او بر شانة وي زد و گفت: چون پادشاهي امَّت محمد را نمودي تقواي خدا را پيشه گير! گفت: واي بر تو! مرا از اين سخن واگذار! مرا چكار با سلطنت بر امت محمد؟! گفت: در ادارة امورشان تقواي خدا را مورد عمل قرار بده! يزيد بن معاويه لشگري به سوي اهل مكه گسيل داشت. عبدالملك گفت: أعُوذُ بِاللهِ! أيُبْعَثُ إلَي حَرَم اللهِ؟! «من پناه ميبرم به خداوند! آيا به سوي حرم خداوند لشگر ميفرستند؟!»
يوسف كه مرد يهودي تازه مسلمان بود، دست بر شانة او زد و گفت: جَيْشُكَ إلَيْهِمْ أعْظَمُ. «لشگر تو به سوي اهل حرم خدا عظيمتر ميباشد.» يحيي غَسَّاني گويد: چون مسلم بن عَقَبَه در مدينه فرود آمد، من در مسجد پيغمبر صلياللهعليهوآلهوسلّم وارد شدم و در كنار عبدالملك نشستم. عبدالملك به من گفت: آيا تو از اين سپاه هستي؟! گفتم: آري. گفت: ثَكَلَتْكَ اُمُّكَ «مادرت به عزايت و سوگت بنشيند!» آيا ميداني تو براي قتال و مبارزة با كدام كس حركت ميكني؟! به قتال و مبارزة با اوَّلين مولودي كه در اسلام به دنيا آمده است، و با پسر حواري پيغمبر صلياللهعليهوآلهوسلّم و با پسر ذاتُ النِّطَاقَيْن، و با آن كس كه پيغمبر صلياللهعليهوآلهوسلّم حَنَكِ او را برداشتهاند. سوگند به خداوند اگر روز نزد او بروي او را روزهدار مييابي! و اگر شب به نزد او بروي وي را به عبادت و نماز قائم مييابي! بنابراين هر آينه تمام مردم جهان چنانچه براي قتال با او پشت به پشت داده يكديگر را همراهي نمايند، خداوند جملگي آنان را به رو در آتش ميافكند. و چون نوبت خلافت به عبدالملك رسيد وي ما را در معيّت حجَّاج به سوي او فرستاد تا اينكه او را كشتيم. و ابن أبيعائشه گفته است: چون خلافت به عبدالملك تفويض شد، قرآن در دامنش بود و مشغول خواندنش بود. قرآن را به روي هم گذارد و گفت: هَذَا آخِرَ الْعَهْدِ بِكَ! «اين آخرين زمان قرائت من است از تو، و اينك به پايان رسيده است!» و مالك گفته است: من از يحيي بن سعيد شنيدم كه ميگفت: [ اوَّلين ] كس كه در مسجد النّبي مابين ظهر و عصر نماز ميگزارده است عبدالملك بن مروان و جواناني با او بودهاند. عادتشان اين بود كه چون امام جماعت، نماز ظهر را اقامه ميكرد، ايشان برميخاستند و تا وقت رسيدن نماز عصر به نوافل اشتغال ميداشتهاند. به سعيد بن مُسَيِّب گفتند: اي كاش ما هم برميخاستيم و همچون اين گروه نماز ميخوانديم. سعيد بن مُسَيِّب در پاسخشان گفت: لَيْسَتِ الْعِبَادَةُ بِكَثْرَةِ الصَّلوَةِ وَ الصَّوْمِ! وَ إنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَكُّرُ فِي أمْرِ اللهِ وَالْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللهِ. «عبادت كردن، به بسيار بجا آوردن نماز و روزه نميباشد بلكه فقط عبادت عبارت ميباشد از تفكر در امر خدا و ورع از محرَّمات إلهيّه!» مروان بن حكم ولايتعهد خود را پس از پسرش: عبدالملك براي سعيد بن العاص مقرّر نمود عبدالملك براي آنكه سلطنت به أولاد خودش نصيب آيد، او را كشت. و اين كشتن او اوَّلين غدر و مكري بود كه در اسلام به وقوع پيوست. و بعضي از آنان راجع به اين قضيّه گفتهاند:
يَا قَوْمِ لاَتُغْلَبُوا عَنْ رَأْيِكُم فَلَقَدْ جَرَّبْتُمُ الْغَدْرَ مِنْ أبْنَاءِ مَرْوَانَا
أمْسَوْا وَ قَدْ قَتَلُوا عَمْراً وَ مَا رَشدُوا يَدْعُونَ غَدْراً بِعَهْدِاللهِ كَيْسَانَا
وَ يَقْتُلُونَ الرِّجَالَ الْبُزْلَ ضَاحِيَةً لِكَيْ يُوَلُّوا اُمُورَ النَّاسِ وِلْدَانَا
تَلاَعَبُوا بِكِتَابِ اللهِ فَاتَّخُذُوا هَوَاهُمُ فِي مَعَاصِي اللهِ قُرْآناً
و در وقت وصيّت به پسرش وليد ميگويد: اي وليد! اِتَّقِ اللهَ فِيمَا أخْلَقَكَ فِيهِ. تا آنكه گويد: نظر عطف و توجّهت را بر حَجَّاج معطوف دار! اوست كه منبرها را براي شما آماده و مهيّا ساخته است. و اي وليد! اوست شمشير تو و دست و بازوي قدرت تو بر عليه آن كس كه با تو بستيزد و دشمني كند! دربارة او به گفتار احدي گوش فرا مدار! نياز تو به او بيشتر است از نياز او به تو! چون بمُردم، مردم را به بيعت خود فراخوان، كسي كه با سرش بگويد: اين طور! (يعني بيعت نميكنم!) تو با شمشيرت به وي بگو: اين طور (يعني سرت را از بدنت برميدارم!) چون حالت احتضار براي عبدالملك رخ داد، پسرش وليد بر وي وارد شد، عبدالملك به اين شعر تمثّل جست:
كَمْ عَائدٍ رَجُلاً وَ لَيْسَ يَعُودُهُ إلاّ لِيَعْلَمَ هَلْ يَرَاهُ يَمُوتُ؟
«چه بسيار افراد عيادت كننده از شخص مريضي ميباشند كه غرض و منظورشان از عيادت چيزي نميباشد مگر آنكه بدانند كه آيا ميتوانند مرگ او را ببينند؟!» پسرش وليد شروع كرد به گريستن. عبدالملك گفت: آيا به مثابة كنيزان گريه مينمائي؟! چون من مردم، كمر خود را محكم ببند و إزار بر تن كن! و پوست پلنگ را بپوش! و شمشيرت را بر گردنت و شانهات بگذار! و هر كس كه در برابرت خودي نشان دهد، گردنش را بزن، و هر كس سكوت اختيار كند، به مرض خودش مرده است. در اينجا سيوطي ميگويد: و اگر نبود از زشتيهاي عبدالملك مگر حَجَّاج و توليت وي را بر مسلمين و بر صحابه و أكابر تابعين - رضي الله عنهم- كه چگونه ايشان را خوار و سخيف شمرد و ذليل نمود و با ضرب و شتم و حبس آنان را كشت، و از صحابه و بزرگان تابعين به قدري كشت كه به حساب درنيايد فضلاً از غير ايشان همان كافي بود براي هلاكت ابدي او. حَجَّاج گردن انس و غير او را مهر كرد. و مقصود و مرادش از اين عمل، ذلَّت آن صحابه بود: فَلاَ رَحِمَهُ اللهُ وَ لاَعَفَي عَنْهُ. و از اشعار عبدالملك، اين ابيات ميباشد:
بِعُمْرِي لَقدْ عُمِّرتُ فِي الدَّهْرِ بُرْهَةً وَ دَانَتْ لِيَ الدُّنْيا بِوَقْعِ الْبَوَاتِرِ
فَأضْحَي الَّذِي قَدْ كَانَ مِمَّا يَسُرُّنِي كَلَمْحٍ مَضَي فِي الْمُزْمِنَاتِ الْغَوَابِرِ
فَيَا لَيْتَني لَمْ اُعْنَ بِالْمُلْكِ سَاعَةً وَ لَمْ ألْهُ فِي لَذَّاتِ عَيْشٍ نَواضِرِ
وَ كُنْتُ كَذِي طِمْرَيْنِ عَاشَ بِبُلْغَةٍ مِنَ الدَّهْرِ حَتَّي زَارَ ضَنْكَ الْمَقَابِرِ
از أصْمَعي نقل است كه گفته است: چهار نفرند كه در سخن استعمال كلمه و لغت غلط ننمودهاند، نه در كلام جدّ و نه در هَزْل و مزاح: شَعْبي، و عبدالملك بن مروان، و حَجَّاج بن يوسف، و ابن القرِّيَّة. و ابوعبيده گفته است: چون أخْطَل شاعر در مدح عبدالملك كلمهاي را سرود كه از جملة ابياتش اين بود:
شَمْسُ الْعَدَاوَةِ حَتَّي يُسْتَقَادَ لَهُمْ وَ أعْظَمُ النَّاسِ أحْلاَماً إذَا قَدَرُوا
«او خورشيد دشمني ميباشد (يعني در مقام معيار و ميزانگيري عداوت و دشمني همچون خورشيد است) تا به حدّي كه وجود او و جان او براي طرفداران و نزديكانش، مورد تلف و عوض و خونبها قرار ميگيرد و از ميان ميرود، و عظيمترين انسانها ميباشد كه در هنگام توان و قدرت بر تلافي، حِلْم و شكيبائي ميورزند.» عبدالملك گفت: اي غلام دست اين مرد را بگير و بيرون ببر! و به قدري خِلْعَت و لباس بر او بيفكن كه او را در خود فرو برد! و پس از آن گفت: از براي هر قومي، شاعري است و شاعر بني اميّه أخْطَل ميباشد. أصْمعي گفته است: أخْطَل وارد بر عبدالملك شد، عبدالملك به او گفت: وَيْحَكَ! صِفْ لِيَ السُّكْرَ! قَالَ: أوَّلُهُ لَذَّةٌ، وَ آخِرُهُ صُدَاعٌ، وَ بَيْنَ ذَلِكَ حَالَةٌ لاَأصِفُ لَكَ مَبْلَغَهَا! «اي واي بر تو! ميخواهم براي من از اوصاف شراب بيان كني!» أخطل گفت: «اولش لذّت است، و آخرش سردرد است، و در بين اوّل و آخر حالتي است كه من براي تو مقدار و اندازهاش را بيان نميكنم!» عبدالملك گفت: مَا مَبْلَغُهَا؟! فَقَالَ: لَمُلْكُكَ يَا أمِيرَالْمُومِنينَ [ عندَها ] أهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ شِسْعِ نَعْلِي؟!
«بگو: مقدار و اندازهاش چيست؟! أخطل گفت: در وقت آن حالت هر آينه پادشاهي و سلطنت تو اي اميرمومنان در نزد من پستتر است از بند كفش خودم!» و شروع كرد به سرودن اين ابيات:
إذَامَا نَدِيمي عَلَّنِي ثُمَّ عَلَّنِي ثَلاَثَ زُجَاجَاتٍ لَهُنَّ هَدِيرُ
خَرَجْتُ أجُرُّ الذَّيلَ تِيهاً كَأنَّنِي عَلَيْكَ أميرَالْمُومنينَ أمِيرُ
«در آن هنگامي كه نديم من براي من پي در پي بالا اندازد و سپس بالا اندازد سه ظرف بلورين شراب را كه چون به هم برخورد كنند صداي آواز كبوتر و پرنده دهند، من بيرون ميروم و چنان حالت مستي و نخوت مرا فرا ميگيرد كه دامن كشان ميروم كه گويا من بر تو اي اميرمومنان أمير و سرور و سالار ميباشم!» تا آنكه گويد: از جمله كساني كه در ايام عبدالملك بدرود زندگي گفتهاند أيُّوبُ بنُ الْقَرِّيَّة ميباشد كه در فصاحت بدو مثل ميزنند.
و محدِّث قمي در «تتمّةالمنتهي»، طبع سوم در ص 83 و ص 84 گويد: عبدالملك بن مروان پيش از آنكه بر تخت نشيند پيوسته ملازم مسجد بوده و قرائت قرآن مينمود و او را «حَمَامَةُ الْمَسْجِد» ميناميدند و زماني كه خبر خلافت به او رسيد مشغول تلاوت قرآن بود قرآن را بر هم نهاد و گفت: «سَلام عليك! هذا فراق بيني و بينك». راغب در «محاضرات» بعد از نقل اين قضيّه گفته كه: عبدالملك ميگفت كه: من مضايقه داشتم از كشتن مورچه و الحال حجّاج براي من مينويسد كه: فِئامي از مردم را كشته و در من هيچ اثر نميكند. و در ص 96 و ص 97 گويد: حجّاج بن يوسف ثقفي خبر ميداد كه بيشتر لذت من در ريختن خون است. و عدد مقتولين او به غير از آنچه به سبب حروب و عساكر او كشته شدهاند به صد و بيست هزار به شمار رفته، و وقتي كه هلاك شد در محبس او پنجاه هزار مرد و سي هزار زن بود كه شانزده هزار از آنها برهنه و عريان بودند، و مرد و زن را با هم حبس ميكرد و محبس او را سقفي و ساتري نبود. و روايت شده كه روز جمعه سوار شده بود و به نماز جمعه ميرفت كه صداي ضجّه شنيد. پرسيد: اين شيون و ضجّه چيست؟! گفتند: صداي كساني است كه در زندان تو ميباشند كه از گرسنگي و سختي ضجّه و صيحه ميزنند. حجّاج به ناصية ايشان التفات كرد و گفت: اِخْسَئُوا فِيهَا وَ لاَ تُكلِّمُونِ! «در آن جهنم ساكت و خفه شويد و با من سخن نگوئيد!» پس از آن جمعه خداوند او را مهلت نداد و نمازجمعة ديگر نخواند كه به جهنم پيوست. و در «اخبار الدُّوَل» است كه علماء سنّت حجاج را به اين كلمه تكفير كردهاند و هم گفتهاند كه: بعد از حجَّاج در حبس خانههاي او سي و سه هزار تن يافتند كه غيرمستحق و بيجهت محبوس شده بودند. وليد بن عبدالملك ايشان را رها نمود. و از شَعْبِي نقل كرده كه گفته: اگر هر امَّتي خبيث و فاسق خود را بيرون آورند ما حجاج را در مقابل ايشان درآوريم، هر آينه بر تمامي ايشان غلبه و زيادتي خواهيم داشت. و نقل شده كه: وقتي عبدالملك براي حجاج نوشت كه از آل أبوطالب كسي را مكش، چه آنكه آلحَرْب گاهي كه خون اولاد ابوطالب را ريختند مرگ ايشان را فرو گرفت و دولتشان زائل شد، پس حجاج از ريختن خون طالبيين اجتناب ميكرد از ترس زوال ملك و سلطنت نه از خوف خالق عزّوجلّ. و حجاج از شيعيان اميرالمومنين علیه السلام و خواص آن جناب بسيار بكشت، و كميل بن زياد نَخَعي، و قنبر غلام آن حضرت را او شهيد كرد، و عبدالرَّحمن بن أبيليلي أنصاري را چندان تازيانه زد كه كتفهايش سياه شد و او را امر كرد به سبّ اميرالمومنين علیه السلام . او در عوض سبّ، مناقب آن حضرت را بگفت. حجّاج امر به قتل او نمود. و هم يحيي بن امِّ طويل را كه يكي از شيعيان و حواريين حضرت سيد سجادعلیه السلام بوده، دست و پا بريد تا شهيد شد. و آخر كسي را كه كشت سعيد بن جُبَيْر بود و بعد از پانزده شب از مقتل سعيد گذشته، مرض آكله در جوف او پيدا شد و همان سبب هلاك او گرديد، و قتل سعيد و هلاك حجاج در ايَّام خلافت وليد سال نود و پنجم در شهر واسِط بوده است. انتهي محل نياز از گزارش مرحوم محدث قمي در «تتمة المنتهي». باري اين مطالب تحرير افتاد تا معلوم شود: جميع حكّام جور و واليان ستم پيشه كه هنوز شرح حال آنان روي تاريخ را سياه كرده است افراد سبيل كلفت، و ريش تراش، و غدّاره كش، و جاهل به مسائل و احكام دين در ابتداي امرشان نبودهاند، بلكه به صورت ظاهر اهل صلاح و عَبا و رِدا و حَنَك بوده و براي نماز جمعة مداوم و خطبه، خودشان حتماً حضور مييافتهاند. و تا آخر عمر هم با همين شكل و شمايل با قبا و ردا در صحنه حضور مييافتهاند. چرا كه در آن عصر جز اين متاع در بازار عامّة مسلمانان كالائي خريدار نداشت. اما ديو شهوت و كَلْب خشم و غضب و بادة غرور و محبت جاه و رياست و پندارهاي پوچ، چنان ايشان را احاطه كرده بود كه خود را خداي روي زمين ميدانستند.
مُعَبَّا وَ مُعَصَّا وَ مُعَمَّمْ براي قتل دين گشته مُصَمَّم
( واعظي بود در طهران در عصر طفوليَّت تا ريعان شباب حقير به نام حاج ميرزا عبدالله واعظ سبوحي طهراني. مردي در نهايت تقوي و زهد، و در غايت فهم و درايت و علم، به تفسير و اخبار وارد بود، فلسفه و حكمت را ميدانست. در فصاحت و بلاغت بينظير، جَهُوريّ الصّوت، و در فن خطابه و كيفيّت ورود و خروج مطلب، و گريز زدن در پايان منبر به قضيّه كربلا اعجاز مينمود. در ماههاي رمضان در مسجد سپهسالار جديد در شبستان چهل ستون منبر ميرفت و از اعتقادات و بالاخصّ مباحث معاد مطالب بكر و زنده و بسيار شيرين داشت. بسيار مرد غيور و دين دوست و حرّ و آزادمنش بود. وي در زمان خود سردسته و رئيس اهل منبر به شمار ميرفت. حقير بسيار به او علاقمند بودم و در شهور رمضان براي ادراك فيض از بياناتش در پاي منبر او حاضر ميشدم با آنكه در آن وقت بچه مدرسه بودم. هنوز طنين فرياد و صداهاي او در صحن مدرسه و مسجد سپهسالار كه در خصوص ايام عزا در آنجا منبر ميرفت و در روي آخرين پلة منبر كه شايد هفتمين پله بود ميايستاد و عمامه را از سر برميداشت و عبا را از دوش ميافكند، و دو آستين لبَّاده را تا بازو بالا ميزد در گوش حقير رفت و آمد دارد. اين بيت عربي را كه در اينجا شاهد آوردم از اشعار بالا منبر اوست كه به خاطرم مانده است. چندين سال مريض بود، و در اوقاتي كه حقير در نجف اشرف بودم يعني پس از سنة 1370 هجريّة قمريّه رحلت نمود. رحمة الله عليه رحمةً واسعةً. )
نعوذ بالله من شرور أنْفُسِنَا و من سَيِّئَاتِ أعمالنا.