سیر علوم و تاریخ شیعه در عصر امام رضا علیه السلام
(حضرت امام علي بن موسي الرّضا علیه السلام در سنه 153 و يا 148 در مدينه متولد گرديد، و در طوس در هفدهم از شهر صفر سنة 203 به طور كشته شدن با سمّ مأمون رحلت نمود، و همان موضعي كه امروز قبرشان مزار است، و از هر صوب وجهتي به زيارتش ميروند، مدفون گرديد.)
سياست إلهيّة أئمّه: با بنيعباس ايجاب نمود تا با آنان مسالمت نمايند، و بر احكام جائرة صادرة از قِبَلشان صبر نموده و دندان بر جگر نهند، براي هدف اصلي كه إذاعة حق بوده باشد. و اين امر پي نميگيرد مگر با كار كردن در حال سِرّ و پنهان بدون آنكه آن دستگاههاي جائرة جابره استشعار بدين مهم نمايند. زيرا اگر بنيعبّاس في الجمله استشعار بدين امر مينمودند أبداً رحمتي در آنان وجود نداشت كه مانع بروز آن نگردند.
و اگر آن گونه مسالمت نبود هر آينه فاتحة آنان و فاتحة شيعيان يكجا خوانده شده، يكسره شربت مرگ را مينوشيدند پيش از آنكه منزلتشان و كراماتشان از فضائل و علوم و معارف به منصّة ظهور برسد. آن فضائل و علوم و معارفي كه به ذوي البصائر هشدار داد كه: ايشانند گنجينهداران علم رسالت و اهل بيت نبوّت.
و در نتيجة آن سياست إلهيّه، و آن كرامات باهره، مُواليان اهل بيت رو به فزوني گذاردند، و به سبب آن مسالمت، قدري خونهايشان محفوظ بماند همانطور كه نفوس شيعيانشان به قدر امكان محفوظ بماند.
بساط تشيّع در شهرها گسترش پيدا نمود و جمعي بسيار از طالبيّين اميد و چشمداشت نهضت داشتند، بلكه محمد بن ابراهيم از اولاد حضرت امام حسن مجتبي عليهالسّلام در كوفه انقلاب نمود، و دائرة امرش قوّت يافت و نيرومند شد تا به جائي كه در بصره و مكّه نيز داعيان او دعوت داشتند. و ابراهيم بن موسي بن جعفر عليهماالسّلام در يمن نهضت كرد و بر جميع نقاط يمن استيلا يافت. و حسين بن حسن أفْطَس در مكّه قيام كرد، و پس از مرگ محمد بن ابراهيم و مرگ داعيهشان أبُوالسَّرايا در كوفه، حسين افْطَس با محمد بن جعفر الصّادق عليهالسّلام بيعت كرد، و او را اميرالمومنين نام نهاد. بلكه در هيچ قطري از أقطار جائي را نميتواني يافت مگر آنكه يك نفر مرد عَلَوي در سرش هواي نهضت و انقلاب بود، و يا آنكه مردم هواي انقلاب را در سرش ميانداختند.
از همة اينها گذشته، ريشههاي تشيّع به قدري امتداد يافت تا به جائي كه به دربار سلطنتي رسيد. فَضْل بن سَهْل ذُوالرِّياسَتَيْن وزير مأمون شيعي بود، و طاهر بن حسين خُزاعي قائد مأمون (فرماندة كلِّ قوا) كه بغداد را براي مأمون فتح كرد و برادرش را كشت شيعي بود، و بسياري دگر جز اين دو تن كه برشمرديم شيعي بودهاند، و تشيّع اين دو نفر تا حدّي بوده است كه مأمون از عاقبت امرشان در وحشت افتاد. فَضْل را كشت، و طاهر را استاندار هرات نمود. و سپس همين كار را با اولاد طاهر انجام داد. ايشان بعد از مقام قيادت (فرماندهي لشگر) امارت هرات را داشتهاند. و به طوري كه ابنأثير در حوادث سنة 250 در ج عليه السّلام ص 40 از تاريخش ذكر مينمايد سلسلة طاهريان همگي شيعه بودهاند.
ابنأثير در جنگ واقع ميان سليمان بن عبدالله طاهِري با حسن بن زَيْد كه در طبرستان نهضت كرده بود، و مأمون سليمان را براي قتال با وي گسيل داشته بود ميگويد: تَأثَّمَ سُلَيْمَانُ مِنْ قِتَالِهِ لِشِدَّتِهِ فِي التَّشَيُّع. «چون سليمان در تشيّع، شديد بود لهذا جنگ با او را گناه شمرد و از جنگ دست برداشت.»
باري، شأن و مقام طاهر به پايهاي رسيد كه وي در بغداد حَرَمي داشت تا كسي كه در آن وارد شود در أمان بوده باشد. و به پايهاي كه چون دِعْبِل خُزاعي مأمون را در پيآمد فتحي كه نصيب طاهر شده بود مخاطب ساخت، اين بيت را در جملة قصيدهاش آورد:
إنِّي مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ سُيُوفُهُمْ قَتَلَتْ أخَاكَ وَ شَرَّفَتْكَ بِمَقْعَدِ
«حقّاً من از آن گروهي ميباشم كه شمشيرهايشان برادرت را كشت، و تشريف مجلس امارت را براي تو مهيّا و آماده نمود!»
چگونه مأمون از طاهر نترسد؟!
مأمون از رجال دَهاء و سياست است. چون نگريست كه تشيّع در آفاق انتشار پيدا كرده است و علويّين يكي پس از ديگري در اطراف بلاد، قيام وانقلاب دارند و تشيّع در دربار خودش نيز سريان پيدا نموده است، از عاقبت اين منزلت عَلَويِّه بر سلطنت خود بهراسيد، و بنابراين در انديشهاش آمد تا براي فرونشاندن و خاموش كردن اين قيامها كه از بعضي علويّين صورت ميگيرد و در نفوس علويّين دگر نيز كامِن و پنهان ميباشد، مكري و چارهاي انديشد.
حضرت امام علي بن موسي الرّضا عليهماالسّلام در آن عصر، امام شيعه و سيِّد آل أبوطالب بود. قاصدي به سوي وي فرستاد و او را به نزد خود طلبيد، و چنين وانمود كرد كه: او اراده دارد تا از تخت امارت و حكومت فرود آيد. و در اين سفر ميان مدينه و مَرْو خراسان، اختيار تعيين طريق، و درنگ و اقامت در بلاد و شهرها، و أيضاً مواقع حركت و كوچ را به آن حضرت واگذار كرد.
حضرت از راه بصره، و از آنجا به اهواز، و سپس از نيشابور، وارد خراسان شدند، و مدّت سفر در بين راه چند ماه به طول انجاميد به طوري كه در ميان اين مسافرت از آنحضرت كرامات دالّة بر امامتش ظهور ميكرد، و برخي از آثار آن كرامتها تا امروز نيز برقرار و برجا ميباشد.
چون حضرت در خراسان وارد گرديد و مأمون با او همنشين شد، مأمون به امام اظهار كرد كه: او ميخواهد از خلافت تنازل نمايد، چون امام را دريافته است كه به جهت فضائلي كه دارند، سزاوارتر به مسند خلافت ميباشند. امام در پاسخش روي اين زمينه گفت:
إنْ كَانَتِ الْخِلاَفَةُ حَقّاً لَكَ مِنَ اللهِ فَلَيْسَ لَكَ أنْ تَخْلَعَهَا عَنْكَ وَ تُوَلِّيَهَا غَيْرَكَ! وَ إنْ لَمْتَكُنْ لَكَ فَكَيْفَ تَهَبُ مَا لَيْسَ لَكَ؟!
«اگر خلافت حقِّي الهي است براي تو، بنابراين چنان تواني نداري تا آن را از خود بيرون كني و به غير خودت بسپاري! و اگر حقّ الهي تو نميباشد پس چگونه ميبخشي چيزي را كه مال تو نيست؟!»
مأمون گفت: إذَنْ تَقْبَلُ وِلاَيَةَ الْعَهْدِ!
«در اين صورت قبول مينمائي ولايت عهد خلافت را!»
فَأبَي عَلَيْهِ الاْءمَامُ ] عَلَيْهِ السَّلاَمُ [ أشَدَّ الاْءبَاءِ.
«آن حضرت با شديدترين وجهي و أكيدترين بياني، از قبول ولايت عهد امتناع نمودند.»
مأمون به امام عليهالسّلام گفت: مَااسْتَقْدَمْنَاكَ بِاخْتِيَارِكَ! فَلاَنَعْهَدُ إلَيْكَ بِاخْتِيَارِكَ! فَوَاللهِ إنْ لَمْ تَفْعَلْ ضَرَبْتُ عُنُقَكَ!
«ما با اختيار خودت تو را بدينجا نياوردهايم، و با اختيار خودت نيز ولايت عهد را به تو نميسپاريم! و سوگند به خدا اگر ولايت عهد را قبول ننمائي تحقيقاً گردنت را ميزنم!»
امام عليهالسّلام هيچ چارهاي جز قبول نيافت، مگر آنكه با مأمون شرط نمود كه أبداً دخالت در شئون دولت نكند. و مأمون اين شرط را از وي پذيرفت و امر كرد تا مردم با امام رضا عليهالسّلام به ولايت عهد بيعت كنند، و سِكّه به اسم او ضرب نمود، و مراسم دلپذير و دلانگيزي را إجراء نمود. شعراء براي تهنيت از بلاد و نواحي وفود ميكردند، و مأمون نيز عطاياي جزيل به ايشان ميداد، و براي تمام شهرها مكتوب كرد كه: از مردم براي ولايت عهد امام رضا عليهالسّلام بيعت بگيرند.( اين بيعت در همان سال قدوم حضرت از مدينه بود كه سنة 201 باشد. مأمون در سنة 202 دختر خود امّ حبيبه را به نكاح حضرت درآورد، و در ماه دوم از سنة 203 آنحضرت را با خورانيدن سمّ به قتل رسانيد.)
مأمون با اين تدبير ولايت عهد براي امام رضا عليهالسّلام پيروز گرديد. به واسطة اين عمل نفوس شيعه آرام گرفت و در خود اين اميد و آرزو را ميپروراند كه: امر ولايت بهزودي (پس از مرگ مأمون) به وليّ امر و امام امَّت بازگشت خواهد كرد. و فريادها و هيجانهاي علويّين فرو نشست، و دلهاي مُواليانشان از قائدين و وزراء (فرماندهان لشگرها و وزيران) آرام گرفت مگر اهل رأي و سياست كه براي آنان اين خدعة مرموز، نگراني ميآفريد.
امام رضا عليهالسّلام مأمون را از نظريّة كيدآفرين و فتنهخيزش بدين بيعت خبر داد. مأمون به خشم آمد و گفت: مَازِلْتَ تُقَابِلُنِي بِمَا أكْرَهُ. «پيوسته تو موجب آزار و رنجش مرا فراهم ميكني!»
بر مرد باهوش و زيرك از ارباب سياست آن نقشة كيدآفرين و مكرآگين در آن روز پنهان نيست، تا چه رسد به امام رضا؟! اما عامّة مردم از حقيقت آن تدبير ومكر بياطّلاع هستند، و چون فوران انقلاب و ثورة آنان فروكش كند، مرد زعيم منتقم و نهضت دهنده، با چه كسي قيام نمايد؟!
بالجمله چون خبر ولايت عهد امام رضا عليهالسّلام به عباسيّين در بغداد رسيد، از كار مأمون رنجيده شدند چون از نتيجه و مقصد واقعي مأمون مطّلع نبودند. لهذا به جهت خلع بيعت با او، و بيعت با عمويش: ابراهيم بن مهدي كه به نوازندگي و غناء شهرت بسزائي داشت اجتماع نمودند.
هنگامي كه مأمون با كيد و مكر و خورانيدن سمّ به امام رضا عليهالسّلام به مراد خويشتن فائق آمد، به بني عبّاس در بغداد نوشت: إنَّ الَّذِي أنْكَرْتُمُوهُ مِنْ أمْرِ عَلِيِّ بْنِ موسَي قَدْ زَالَ وَ إنَّ الرَّجُلَ قَدْ مَاتَ. «آنچه را كه شما از امر ولايتعهد علي بن موسي ناپسند ميدانستيد از ميان برداشته شد، و آن مرد بمرد!»
دأب و عادت مأمون اين بود كه علما را حاضر ميكرد تا با امام رضا عليهالسّلام مناظره كنند، و به همين گونه نيز با فرزندش امام جواد عليهالسّلام عمل مينمود. و بدين كار به مردم وانمود ميكرد كه ميخواهد مراتب فضل آن دو را نشان دهد. وَلَكِنَّهُ يَدُسُّ السَّمَّ فِي الْعَسَلِ. «وليكن او با اين عمل سمِّ جانكاه را در ميان عسل شيرين مرموزانه پنهان ميكرد.» چون منظور او از اين مجالس مناظرات آن بود كه: گرچه مرتبة واحدهاي هم اتّفاق بيفتد، براي آن امامان لغزشي در گفتار پيدا گردد، و در جواب مسألهاي فرومانند، به اميد آنكه آن را وسيلة تنزّل مقامشان از كرامت، و شكستن ارزش و قدر و قيمت آنان در برابر مردم و شيعيان قرار دهد.
و از همين راه اميدمند بود كه مردم از ولايتشان و محبّتشان رفع يد كنند، امّا برخلاف آن، مباحثات و مناظرات آن دو امام چنان بود كه موجب زيادي مرتبت و علوّ مكانتشان ميگشت، و براي جميع مردم به وضوح ميپيوست كه آن دو، مَعْدِن علم و اهل خلافت الهي هستند، و دو شاخة بلند و والائي از درخت نبوّت ميباشند.
مأمون در نظر داشت با آن مناظراتِ علما و دانشمندان، از درجه و منزلت امام كاهش دهد، و به جهت قبول ولايتعهد قدر و مرتبتش را تنزّل دهد، و به مردم، درست نشان دهد كه: دنيا به او بيرغبت است و اگر وي به دنيا بيرغبت بود ولايتعهد را قبول نميكرد. اما جريان امر بر خلاف پندار مأمون واقع شد. به علّت آنكه آن محاجّهها و مباحثات، آوازة علمي امام رضا را بالا برد، و صيت او همگان را گرفت و مردم پيوسته سر ميكشيدند و در انتظار روزي به سر ميبردند كه در آن روز كليدهاي امور ولايت به دست او سپرده گردد.
مأمون در آن تدبير سابق كه آرام كردن و فرونشاندن ثوره و نهضت باشد، مظفّر و پيروز آمد، امّا در تدبير لاحق كه شكستن مقام علمي و معنوي امام در نزد عامّه باشد، شكست خورده و امر را باخت و شديداً نگران شد كه امر ولايت امام رضا عليهالسّلام تنومند گردد و اكثريّت مردم، شيعيان او شوند، و بنابراين مملكت او در معرض خطر قرار گيرد. در اين صورت با حيله نمودن بر عليه او به وسيلة سمّ كه در انگور پنهان نموده بود، آن حضرت مسموماً در طوس از دنيا رخت بربست، و در همان طوس در قبّة هارون در جلوي قبرش مدفون گرديد.
قبر هارون مندرس شد، و قبر امام رضا ظاهر گرديد، و مقصد زوّارِ شيعه از اطراف شهرها و نواحي بعيده قرار گرفت.
در عصر امام رضا عليهالسّلام، شيعه نشاط و انبساطي يافتند، و به ولاء اهل بيت جهاراً سخن ميگفتند، و كلمه و شأنشان بالا گرفت، بخصوص كه خود مأمون به ولاء ايشان جهاراً و علناً ندا در ميداد.
مأمون ارباب كلام و متكلّمين را جمع مينمود، و در باب خلافت اميرالمومنين عليهالسّلام با آنها مناظره ميكرد، و حُجَج و براهين متكلّمان عامي مذهب را با شمشير برّان براهينش قطع ميكرد، وليكن پس از آنكه حضرت امام رضا عليهالسّلام را سم خورانيد و صداي جرسهاي علويّين و شيعيان خاموش شد، آن باب مناظرات را بهكلّي مسدود نمود، گويا أصلاً آن محاجّهها در صفحه تاريخ نبوده است، وآن حُجَّتها أبداً در عالم ظهور و بروزي نداشته است.